نمی دونم تا حالا شده دلتون برای یه چیزی یا
یه کسی واقعا تنگ بشه ؟ این اتفاق برای من افتاد
و یک لحظه دلم واقعا برای خدا تنگ شد. همیشه از مرگ به
خاطر عواقبش و به خاطر اعمال خودم تو این دنیا می ترسیدم
اما توی اون یک لحظه هیچ چیزی برام مهم نبود و فقط یک لحظه
خدا رو مهربون در کنار خودم حس کردم. می دونم که لیاقت
این همه محبت خدا رو ندارم و باورش برام سخته که
خدا منو هم دوست داره !!!
نمی دونم کاش می شد یه جوری خدا رو می دیدم
و هر چی که تا حالا تو گلوم گیر کرده و به هیچکس نگفتم رو
بهش می گفتم.
« چقدر باید گریه کنم چرا منو نمی بری »
فقط خدایا این رو بدون که ...
این هم برای اونایی که می گفتن چرا دلنوشته های
خودتو نمی نویسی . البته ببخشید اگر ایراد داره
از هر چه بود و هست خسته ام
از این همه پیوست و گسست خسته ام
کاری کن ای بزرگ زمان که من
از این همه ظلم پا و دست خسته ام
در مقابل این همه حریف ، تنهایم ، بیا
کز این هم تحقیر و شکست خسته ام
بنگر به این جهان بی حیا
کز هر چه هشیار و مست خسته ام
برسان پیغام مرا به خدا
از هر دری که باز کرد و بست خسته ام
دستت را پلی بین من و او کن
کز هر چه دست خائن و پست خسته ام
313 نفر که هیچ ، فقط یک نفر و او
تنها منم که خسته خسته خسته ام
